سکوی سقوط
پایانه ی فرسوده شعور
زیر رگپاره ی اعتماد
در آن سوی تصویر بودن
هی می کِشند عقب
مرا از من
که دریابم؛
"دیر، دیر شده است"
حال نگاهت را هم که پس بگیری یا نگیری،
لا به لای این تزویر بُر می خوری و
شلوارْپاره ی عدالت می شوی و
پایت می کنند
چقدر دلم برایم تنگ می شود
در این پهنای پَرت انزوا و
زود تکه تکه!
میخ های کفشانم را افسارگسیخته می کند
نعره های چکش پوسیده ی تکرار
غافل از آن که
تنهایی را در سکوتم می کاوم،
– در این صفرْتقویم ناباوری –
مسخ آینه شوم و سربی سقوط و شکل نرسیدن،
باز هم بهانه ام مختصر است؛
پرسه نشینم و
تای تنهایی و
هجای قد کشیدن
19:19 | به قلم آرش قائمی | سقوط به این آشوب

